• شناسه خبر : 25235
  • تاریخ انتشار : 06 اردیبهشت 1399 - 06:00

پدر خانواده: قبل از رسیدن من امیررضا برای نجات برادرش سراغ او رفته بود و وقتی به پشت بام رسیدم برق هر‌دو فرزندم را خشک کرده بود.

%D9%85%D8%B1%DA%AF+2+%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1+%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2+%D8%A8%D8%B1%D9%82+%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C

شهرخوان:  محوطه دانشگاه که هم محل کار پدر محمد جواد و امیررضا است و هم محل زندگی این خانواده، با تعطیلی به خاطر کرونا؛ خیلی وقت بود که سوت و کور بود و دو پسر دانش آموز خانواده در قرنطینه روز‌های کرونایی خانه‌نشین شده بودند.

بعد از ظهر که می‌شد تنها دل خوشی‌شان این بود که روی پشت‌بام محل زندگی‌شان برای کبوتر‌ها دانه بریزند و دقایقی با پرنده‌ها سرگرم باشند.

بعد از ظهر روز جمعه بود که دو برادر نوجوان باز هم برای این‌که دقایقی سرگرم باشند، یک مشت دانه دستشان گرفتند و به پشت‌بام اتاق سرایداری محل زندگی‌شان رفتند.

دقایقی از رفتن آن‌ها در پشت‌بام گذشته بود که صدای فریاد امیررضای ۱۰ ساله بلند شد پدرش را صدا زد و از او کمک خواست.

پدرشان در حالی که هق هق کنان در عزای فرزندانش اشک می‌ریزد می‌گوید:”مشغول انجام کار‌های روزمره بودم و می‌دانستم که بچه‌ها برای تفریح روی پشت‌بام رفته‌اند.

یکدفعه صدای امیررضا را شنیدم. من را صدا می‌زد. می‌گفت بابا .. بابا … و این آخرین باری بود که صدای پسرم را شنیدم. از صدای فریادش به حدی مضطرب شده بودم که خیلی سریع خودم را به پشت‌بام رساندم.

مرگ دلخراش

اما قبل از رسیدن من امیررضا برای نجات برادرش سراغ او رفته بود و وقتی به پشت بام رسیدم برق هر‌دو فرزندم را خشک کرده بود.

همه این تراژدی دردناک تنها در یک دقیقه اتفاق افتاده بود. از ظاهر ماجرا معلوم است که وقتی بچه‌هابرای پرنده‌ها دانه ریخته بودند، یک پرنده روی بام آمده بود و محمدجواد می‌خواست او را از لبه پشت بام بگیرد، اما یکدفعه دستش به سیم‌های برق خورده و دچار برق گرفتگی می‌شود.

برادر کوچکترش بعد از چندبار صدا کردن پدرشان به کمک او می‌رود، ولی برق به او هم مجال نمی‌دهد.

مجید احمدی که بعد از مرگ فرزندانش دچار عارضه قلبی شده بود، این روز‌ها حال خوشی ندارد.

او در مورد علت حادثه می‌گوید: «اطراف پشت بام سیم خاردار وجود دارد که به خاطر وجود ترانس برق، آن سیم‌ها برق‌دار شده بود. من خیلی سریع برق را قطع کردم و اورژانس را خبر کردم، اما دیگر فایده نداشت و هر دو فرزندم جانشان را از دست دادند.»

نگهبان دانشگاه آزاد در آخر افزود: «محمدجواد ۱۴ سال داشت و کلاس هشتم بود. رویای خلبان شدن در سر داشت و من که برای بزرگ کردن بچه‌هایم خیلی سختی کشیده بودم، آرزو داشتم او را در لباس خلبانی ببینم.

اما حالا حسرت دیدن بچه‌هایم هم بر دلم ماند. محمدجواد هم ده ساله بود و دانش‌آموز کلاس ششم بود. او برادرش را خیلی دوست داشت و آخر هم برای نجات جان او، جان خودش را از دست داد. سه فرزند داشتم که داغ پسرانم بر دلم مانده و حالا تنها یک دختر دو و نیم ساله دارم.»



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

up