- شناسه خبر : 62420
- تاریخ انتشار : 03 بهمن 1400 - 01:53
آنچه را که می خوانید، از زبان «فهیمه» نقل کردهام. مادری 30ساله که روانشناسی خوانده و از لحظات زایمان خود می گوید.

امروز به مناسبت روز مادر، بهانه خوبی برای آگاهی از مسائل آنان است تا بدانیم مادرها با تمام فداکاری و مهربانی، باز هم ابرقهرمان نیستند، گاهی جسمی و روحی خسته می شوند و مهم است واقعی تر به آن ها و نقش شان فکر کنیم تا توقعات عجیب از آن ها نداشته باشیم.
مادر هم آدم است خسته می شود
ساعت یکربع به چهار بعدازظهر زایمان کردم، موعدش 12ظهر بود. این چهار ساعت شبیه وقتی نیست که گوشه بیمارستان بستری شدهای و منتظر دکتری و خب چندساعتی بیشتر درد را تحمل میکنی. شبیه هیچ دردی نیست. آدم دلش میخواهد ملکالموت همانلحظه بیاید سراغش ولی درد تمام شود. یک ساعت آخر توی ذهنم بلندبلند میگفتم خدایا بچه نخواستم. فقط میخواستم تمام شود این دردها. فرایند زایمان کامل طی شده بود ولی بچه نمی آمد. ماما میگفت همه چیز دارد خوب پیش می رود. نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم. دست وپاهایم را حس نمی کردم. لگنم داشت می شکست. ماما میگفت به جای جیغ زدن باید بنشینی و زور بزنی. اگر 20دقیقه کاری را بکنی که من میگویم، میروی توی اتاق زایمان و دیگر درد نداری. انگار که با بچه حرف میزند و من چقدر بچه بودم در آن لحظات. 20دقیقه یک عدد بود. میشد بهش فکر کرد. معنیاش این بود که میشود 20دقیقه دیگر زنده ماند. مثل آدمی که از صخره آویزان است و توانش تمام شده و تصمیم گرفتهاست بیافتد. بعد کسی سرمیرسد و توی گوشش میگوید اگر چند دقیقه دیگر صخره را بچسبی، امداد می آید. نمیتوانستم روی پا بایستم. سه نفری بلندم کردند و بردند توی اتاق زایمان. دوبار دیگر باید به لگنم فشار میآوردم. بعد صدای چندنفر را شنیدم که بهم تبریک میگویند. درد رفتهبود. دیدم بچه را دارند تمیز میکنند. کلی چیز سفید و قرمز توی سروکله اش بود. یک موجود زشت دوست نداشتنی با بینی بزرگ. ازدستش عصبانی بودم. نافش را که بریدند، گذاشتندش روی شکمم. خم شدم نگاهش کنم، هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم. کلی درد به جان خریده بودم تا وقتی بچه ام به دنیا می آید، بههوش باشم و دنیای اضطرابی اش را درک کنم. ارزشش را داشت؟ تمیزش کردند، لباس تنش کردند، ازش عکس گرفتند و سپردنش بغل مادر و شوهرم. رفتم توی اتاق دیگری و هیچ سراغی از بچه ام نگرفتم. کمی بعد شروع کردم به سفارش دادن؛ «غذا میخوام، چای نبات، آبمیوه…». نگران بچه ام نبودم. خواستن و عشق شدید را تجربه نمی کردم. فقط حواسم به خودم بود. حتی فکر نمی کردم باید به بچه ام شیر بدهم. بهم یادآوری کردند و خیلی سخت شیرش دادم. تکلیفی بود که میخواستم انجام بدهم و بخوابم. بچه خوابید ولی من نه. آمدم خانه و باز هم نخوابیدم. تمایلی به بغل کردن بچه نداشتم. سه روز بعد مادرم فهمید بچه مشکوک به زردی است. اصلا آماده نبودم. صبح روز سومی که زایمان کردهبودم و هنوز خونریزی داشتم، باید برمیگشتم بیمارستان. دیگر ظرفیت هیچچیزی را نداشتم. دلم میخواست یکی از بچه ام مراقبت کند. بلد نبودم پوشک عوض کنم، بلد نبودم بهش شیر بدهم. فقط به خودم فکر میکردم که چقدر خسته ام. توی بیمارستان میخواستند از بچه خون بگیرند. گریه که کرد، من هم زدم زیر گریه. گذاشتندش توی دستگاه. میخواستم برش دارم ولی اجازه نداشتم. آنجا بود که با تمام وجود گریه کردم. تازه سه روز بعد از زایمان، حس مادری را به شکل رایجش تجربه کردم؛ عشق عمیق، دلسوزی و بسته بودن جانت به جان بچه. با همه جانم بچه ام را میخواستم. میخواستم بغلش کنم و وقتی توی دستگاه بود، دلم برایش تنگ میشد. کمی بیشتر از 24ساعت در بیمارستان بودم ولی چندروز گذشت. همه روزهای اول همینقدر طولانی و سخت گذشت و پر از دعوا. دعوا با شوهرم سر نگهداشتن بچه. گاهی بچه آنقدر گریه میکرد که حتی نمیتوانستم دستشویی بروم. گاهی سرش داد میزدم. گاهی بچهام از من ترسیده و من از خودم به عنوان یک مادر بدم آمدهاست. بعد به خودم گفتهام سرزنش کردن چه فایده ای دارد؟ مادر هم آدم است، خسته میشود. ممکن است داد بزند، ممکن است حس کند غلط کرده که بچه بهدنیا آورده. خیلی عادی هستند این احساسات. فقط در ابراز کردنشان سعی میکنم خودم را کنترل کنم و سر طفل معصومی که هیچچیز از این دنیا نمی داند، هوار نشوم. حالا من 9ماه است که مادرم و وارد دنیای جدیدی شدهام. ابعاد تازهای از خودم میشناسم. توانمندی هایم بیشتر شده. از خودم میپرسم چطوری می توانم سرپا باشم؟ امیدوار باشم؟ این نظم و صبر از کجا آمده؟ از بیخوابی دارم میمیرم ولی غر نمیزنم. بچه که بدخواب میشود، به خودم میگویم خب بالاخره که تا فلان ساعت میخوابد، خلقت را تنگ نکن. منعطف شدهام، مهارت حلمسئله پیدا کردهام. بلدم چه کار کنم که سخت نگذرد. احساسات متناقضم اما هنوز سرجایش است؛ احساسات متناقض درباره موجودی که خیلی دوستش داری ولی گاهی خشم و اعتراض را هم راجع به او تجربه میکنی.
وقتی به او گفتم دنبال روایتی بدون روتوش از تجربه مادری میگردم، خیلیراحت شروع کرد به تعریف کردن بدون آنکه نگران باشد در کلیشه «مادر مهربان فداکار» قرار نگیرد. کلیشهای که ازسوی جامعه به مادران تحمیل میشود و خستگیها، ناامیدیها و کاستیهای آنها را بهرسمیت نمیشناسد.




